Saturday, August 28, 2010

در همان شروع مکالمه ی دختر و پسر جوان، آن مکالمه ی سبکبالانه و کمی بی مغز شاد، با خودم فکر کردم: کی دیگر جوان نبودیم؟ کی دیگر سنگینی هزاران خروار خاک روی شانه های رابطه نشست؟ کی همه چیز بوی گذشته و آینده گرفت .... آنچه که پشت سر جاگذاشته بودیم ... و آچه که هراس از دست دادنش، فردا، امروزمان را تلخ می کرد و بی معنی؟

با خودم فکر می کردم که آن پسرک جوان پرشور با ان صدای آهنگین، وآن دختر جوان و ناآرام، کجا از ما جدا شدند؟ از خودم می پرسم: این زن و مرد خسته و بیرمق، واقعا من هستم و تو هستی؟ برق چشمهایت کجا پریدند؟ و صدای خنده ی بیقرار من؟

****

پسرک غمگین است. نا آرام. خشمگین. دلتنگ. آزرده. نا آرام. سرگشته. غمگین. عاشق.

فکر می کنم: "چطور می شود عاشق شد؟" چطور می شود که عاشق می شویم؟ همه مان. و می شویم این جوانک حاضر جواب سربه هوا که یکباره تبدیل می شود به این موجود نق نقوی متوقع نصفه نیمه ... که دیگر هیچ چیز به جز بودنت آرامش نمی کند؟ دیگر حندان نیست و بامزه نیست و جوان نیست. دلربا نیست. چطور یکباره بزرگ می شود ... پیر می شود؟

فکر می کنم نیاز به حضور تو، شنیدن صدایت،‌و حس بوی تنت چطور می تواند یکباره همه دلربایی یک ادم را از سرش بپراند؟

***

عشقم به تو، یکجوری قبرستانی می شود که در هر قبر متروکش، من تکه ای از خودم را به خاک می سپرم. یک به یک.

من بین قبرها چزخ می زنم .... و همه ی لیلاهای مرده و خاموش که عاشقت بودند. همه شان می خواهند همان جا بمانند ... جایی که بوی قدم های گدشته ی تو را می دهد.

...

و من این یک جنازه را با خودم -که دیگر از هر چیزی خالی بود- آوردم. این جنازه که سالهاست در شهر دیگری زندکی می کند و در جایی کار می کند و معشوق کسی است و حالا مادر کسی است.

***
همه چیز گذشته است. همچنان که ما. .

No comments: